وبلاگ شخصی میثم کاظمی فرد

گاهنوشت های من !

میثم کاظمی فرد

شعر: خدا نزدیک است

| جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳ (۲۳:۴۰)

ای عشق

از آتش ، اصل و نسب داری

از تیره ی دودی و از دودمان باد

آب از تو طوفان شد

خاک از تو خاکستر

از بوی توآتش

 در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین

چون بیستون ویران

هرکوه بی فرهاد

کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما

از نسل غم بودند

ارث پدر ما را

اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد

بوی تو می آید

تنها تو می مانی

ما می رویم از یاد


قیصر امین پور


پي نوشت:

دلتنگم. دلتنگ تمام لحظاتي از زندگی ام که در خاطرم مانده اند... 


برچسب ها : شعر,

روزگار مرگ انسانیت است

| شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۱ (۱۴:۱۱)

یه شعر از فریدون مشیری رو جایی خواندم این تیکش رو خوشم اومد :

...
روزگار مرگ انسانیت است :
من که از پژمردن یک شاخه گل ، از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس ، از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار،
اشک در چشمان و بغضم در گلوست .وندرین ایام ، زهرم در پیاله ،
اشک و خونم در سبوست ،مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست .

وای!جنگل را بیابان می کنند .
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند !
صحبت از پژمردن یک برگ نیست .
...


برچسب ها : فریدون مشیری,شعر,مرگ آدمیت,روزگار,

همین اطراف

| يکشنبه ۲۶ شهريور ۱۳۹۱ (۲۰:۱۴)

به دنبال لبخند ناب تو هستم
چنين عمرم را مي گذرانم
مرا نه شکوه است نه گلايه
قلبم اگر ياري کند برگ هاي زرد پاييزي را
شماره مي کنم که دارند از پاييز جدا مي شوند و
به زمستان متصل مي شوند
براي زيستن هنوز بهانه دارم
من هنوز مي توانم به قلبم که فرسوده است
فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد
به قلبم فرمان مي دهم
ميوه هاي زمستاني را براي تابستان
ذخيره کنند
تا تو در تابستان از راه برسي
سبدهاي ميوه را که وصيتنامه ي من است
از زمين بي برکت و فرسوده برداري
از قلب بيمارم
مي خواهم تا آمدن تو بتپد ...

احمدرضا احمدی


برچسب ها : احمدرضا احمدی,شعر,همین اطراف,

تو به من خنديدي ...

| شنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۱ (۱۷:۵۰)

تو به من خنديدي 
و نمي دانستي 
من به چه دلهره از باغچه همسايه 
سيب را دزديم 
باغبان از پي من تند دويد 
سيب را دست تو ديد 
غضب آلوده به من كرد نگاه 
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 
و تو رفتي و هنوز 
سالهاست كه در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تكرار كنان 
مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق اين پندارم 
كه چرا 
خانه كوچك ما سيب نداشت 

                            شعر از حمید مصدق

پی نوشت : 
- جوابیه برای این شعرم نوشتن ! {لینک}


برچسب ها : تو به من خنديدي,شعر,حمید مصدق,